u به خدا شهدا زنده اند!

جستجوي دانش، برتر از عبادت است .خداوند فرموده است : «از ميان بندگان خداوند، تنها دانايان از خدا بيم دارند» . [امام علي عليه السلام]

پنجشنبه 7 شهريور 1387

:: RSS 

:: Atom 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 2414

:: بازديدهاي امروز :2

:: بازديدهاي ديروز :9

vدرباره خودم

به خدا شهدا زنده اند!

vپيوندهاي روزانه


vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

از قرآن بپرس
ياران عاشق
وبلاگ ديگر صهباي صفا توسط خانم مهربان
خرابه کوچه کربلا
گروه فرهنگي قرآني راهيان نور
دوستي
هيات جوانان عاشورايي
منجي
سايت شهدا
مرکز اطلاعات و مدارک اسلامي
آرام دل
دريچه اي به سوي ملکوت
پايگاه انصار
ياران مهدي

فرات
شهيد مرتضي مطهري
شهيد چمران
فاطمه
طرح شهيد من
معراحيان
لوح دل

v لوگوي وبلاگ دوستان










vوضعيت من در ياهو

يــــاهـو

vآهنگ وبلاگ

   1   2   3      >

!   + .

شنبه 19/12/1385 ::  ساعت 2:7 عصر

سلام به کليه همراهان وبلاگ


از اين تاريخ به بعد وبلاگ من به آدرس:http://shohadazendeand.parsiblog.com/ انتقال يافت.


منتظرشما هستم!


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + بابا من سيد نيستم ولم کنيد!

جمعه 11/12/1385 ::  ساعت 5:13 عصر

 


                                                               


عيد غدير که مي شد، خيلي ها عزا مي گرفتند. لابد مي پرسيد چرا؟


 به همين سادگي که چند تا از بچه ها با هم قرار مي گذاشتند


 به يکي بگويند سيد. البته کار که به همين جا ختم نمي شد. ايستاده بوديم


بيرون چادر يک دفعه مي ديديم چند نفر دارند دنبال يکي از برادرها مي دوند، هي مي گويند «وايسا سيدعلي


کاريت نداريم.» و او مرتب قسم مي خورد که «من سيد علي نيستم


ولم کنيد» تا بالاخره مي گرفتندش و مي پريدند به سر و کله اش و به بهانه بوسيدن آش


 و لاشش مي کردند و بعد هم هر چي داشت، از انگشتر، تسبيح، پول، مهر نماز تا چفيه و حتي گاهي


 لباس، همه را مي گرفتند و از تنش به بهانه متبرک بودن بيرون مي آوردند.


جالب اينکه به قدري جدي مي گفتند «سيد» که خود شخص هم بعد که ولش


مي کردند شک مي کرد و مي گفت: «راستي راستي نکند ما سيد هستيم


و خودمان خبر نداريم؟» گاهي اوقات کسي هم پا پيش مي گذاشت و ضمانتش


 را مي کرد: «قول مي دهد وقتي آمد تو چادر، عيدي بچه ها يادش نرود؛ حتي اگر


 يک سکه 20 ريالي باشد» و او مي آمد سکه را مي داد و غر مي زد که


«عجب گيري افتاديم بابا ما به کي بگوييم که سيد نيستيم.»


خدايا توفيق ترک گناه به ما عطا بفرما


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + .

دوشنبه 7/12/1385 ::  ساعت 9:40 صبح

                                                                         بسم ربِّ الشُّهداء



با خون گلو وضوگرفتن عشق است ......


جان دادن و آبرو گرفتن عشق است...


درميکده ي جنون عاشورايي ...


از دست خدا سبو گرفتن عشق است...


 


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + غيبت ممنوع

يکشنبه 6/12/1385 ::  ساعت 9:35 عصر

 تابلو غيبت ممنوع
 علاوه بر اين که خود محيط و جو جبهه، بري و به دور از آفت غيبت بود و از باب امر به معروف و نهي از منکر، بچه‌ها زباني هم به يکديگر تذکر مي‌دادند، در داخل و يا خارج بعضي از سنگرها و چادرها، تابلوهايي شبيه تابلو «ورود ممنوع» راهنمايي و رانندگي نصب مي‌کردند و روي خط سفيد آن که دايره قرمز رنگ را دو نيمه کرده مي‌نوشتند: غيبت ممنوع!





از عبارت نوشته‌هاي ديگر سنگر، مي‌توان حديث روز را نام برد که به اقتضاي وضع و حال و هواي موقعيت، به وسيله روحانيون محترم گردان و بچه‌هاي تبليغات تهيه مي‌شد و غالباً ياد‌آور نکات اخلاقي و مراقبت‌هاي نفساني بود. همچنين لوح نوبتي «خادم‌الحسين» را که نشان مي‌داد نوبت پذيرايي و به اصطلاح «مادري» سنگر و چادر در ايام هفته با چه کساني است؛ اگر چه بعضي حق بعضي را غصب! و به جاي آنها خدمت مي‌کردند.

 


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + نامه اي سوزناک از يک برادر احتمالا شهيد به شهيد صابر باقري

پنجشنبه 3/12/1385 ::  ساعت 8:39 عصر


بسم الله الرحمن الرحيم


يکي از بچه ها به احتمال زياد به شهيد صابر باقري نوشته


نامه يک جوان 17 يا 18 ساله به دوست شهيدش


با اين سوزي که نامه اش دارد احتمالا خود نويسنده هم شهيد شده است


خوش به سعادت هر دوي آن ها


------------------


بسم الله الرحمن الرحيم


اللهم اخلص نياتنا و اخلص اعمالنا لوجهک الکريم


اللهم اياک نعبد و اياک نستعين


حضور برادر عزيز و ارجمندم و استادم جناب ص – ب


سلام عليکم و يرحمکم الله و يغفر لکم الله انشا الله


برادر عزيز صابر جان !


 اميدوارم در کنار معبود و معشوق خود


و در ميان ياران قديمي که چند وقتي است ما را تنها گذاشته ايد


 و شهد شيرين شهادت را نوشيده اند


 همواره خرم و شاد باشي


و ما را که کوله باري از گناه را بر پشت خميده خود حمل مي کنيم


 و همين سنگيني گناه ما را از رسيدن به کنار رب و کنار و جوار شما محروم مي سازد


 فراموش نکرده باشي.



صابر جان !


هنوز صداي گريه و زاري و راز و نيازهايت را با خداوند منان از ياد نبرده ام


 و آن ها همواره در گوش من طنين انداز مي باشد.


صابر جان !


 با اين که چند وقت است از ما جدا گشته اي


ولي باور کن اين مدت کوتاه همواره هر لحظه اش برايم سال ها گذشته


و در اين مدت در اين مکان مقدس جايي را نمي يابم


 که خاطره و يادي از تو نداشته باشم


هر جا نظر مي افکنم تو را مي بينم


که به ما مي خندي و حق داري بخندي


 صابر عزيز !


دلم مي خواست بودي و مدت هاي طويل مي نشستيم


 و درد دل مي کرديم تو مرا اميدوار مي کردي


و من از بيچارگي هاي خود برايت تعريف مي کردم


خلاصه دلي پر از خون را در مقابل ديدگانت پاره پاره مي کردم


 و آن را نشان ات مي دادم


چرا که عاشق هميشه در پي معشوق است


ولي اين ابليس پست چه ها با ما کرد


ما را از وصال یار محروم ساخت.


صابر جان !


به خدا اگر از جانب یار ندای وصل می رسید


باور کن یک لحظه درنگ نمی کردم


 و هم چون پروانه به آتش عشق می سوزاندم


 که حدی بر آن نتوان تصور کرد


 و در یک لحظه خود را به شما می رساندم


صابر جان !


عذاب دوری از یار و شما ها دارد


 همچون موری درون مرا می خورد و عذابم می دهد


چرا که شما نه یک برادر نه یک استاد


بلکه یک راهنما برای ما در زندگی بودید


اصلا صابر جان نمی دانم چه بنویسم


می خواهم با تو درد دل کنم نمی یابمت


و می خواهم همچون تو را یابم نمی توانم


 پس دیدم که باید قلم به دست گیرم


و با کاغذ و در روی کاغذ با تو سخن برانم  


صابر عزیزم برادر و استاد گرامی


والسلام  د – ی


ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز


کان سوخته را جان شد و آواز نیامد


این مدعیان در طلب اش بی خبرانند


کان را که خبری شد خبری باز نیامد


با صلواتی یادشان کنید تا شاید نظری بر ما خاکیان کنند


اللهم صل علی محمد و آل محمد


یا حسین


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + ...

چهارشنبه 2/12/1385 ::  ساعت 5:54 عصر

عشق ،عشق است و تمناي وصال تو دراو


بار خدا يا چه کنم مست تو و آن شده ام....



¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + شهدا شرمنده ايم

دوشنبه 30/11/1385 ::  ساعت 10:24 عصر

 


بسم رب الشهدا


جنگ کجايي که دلم تنگ توست رقص جنون تشنه آهنگ توست

جنگ شهيدان تو را ديده ام روي سپيدان تو را ديده ام

من زشهيدان تو شرمنده ام گرچه زکف تيغ نبافکنده ام

مرگ الهي بپذيرد من را تنگ در آغوش بگيرد من را




غير شهادت که مرا دم دهد خنده زنان خاطره شادم دهد

چنگ کجايي که دلم تنگ توست رقص جنون تشنه آهنگ توست

اي شرف و عزت ما باز گرد تا برهاني دل ما را زد رد

کاش که من هم به شهادت رسم کز قبل آن به سعادت رسم


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + پاخروسي

دوشنبه 23/11/1385 ::  ساعت 7:8 عصر



پا خروسي!

با آن سيبيل چخماقي، خط ريش پت و پهن که تا گونه اش پايين آمده بود و چشم هاي ميشي، زير ابروان سياه کماني و لهجه غليظ تهراني اش مي شد به راحتي او را از بقيه بچه ها تشخيص داد. تسبيح دانه درشت کهربايي رنگي داشت که دانه هايش را چرق چرق صدا مي داد.


اوايل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشديهاي قداره کش را به ياد داشتيم که چطور چند محله را به هم مي زدند و نفس کش مي طلبيدند و نفس داري پيدا نمي شد. اسمش «ولي» بود. عشق داشت که ما داش ولي صدايش بزنيم. خدايي اش لحظه اي از پا نمي شست. وقت و بي وقت چادر را جارو مي زد، دور از چشم ديگران ظرف ها را مي شست و صداي ديگران را در مي آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ يک تيربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولي! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در مي آورد فقط و فقط پا مرغي نرفتنش بود. مانده بوديم که چرا از زير اين يکي کار در مي رود. تو ورزش و دويدن و کوه پيمايي با تجهيزات از همه جلو مي زد. مثل قرقي هوا را مي شکافت و چون تندبادي مي دويد. تو عمليات قبلي دست خالي با يک سر نيزه دخل ده، دوازده عراقي را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پيش ما.



تيربارش را هم پس از اينکه يک عراقي گردن کلفت را از قيافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنيزه روي قنداق تيربار کنده بود. با يک قلب که از وسطش تير پرداري رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولي!


آخر سر فرمانده گردان طاقت نياورد و آن روز صبح که بعد از دويدن قرار بود پا مرغي برويم و طبق معمول داش ولي شانه خالي مي کرد، گفت:«برادر ولي، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم نداريد و همه را تو سرعت عقب مي گذاريد. پس چرا پامرغي نمي رويد؟» داش ولي اول طفره رفت اما وقتي فرمانده اصرار کرد، آبخور سبيل پت و پهنش را به دندان گرفت و جويده جويده گفت: «راسياتش واسه ما افت داره جناب!»


فرمانده با تعجب گفت: «يعني چي؟»


- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغي بريم؟بگو پاخروسي برو، تا کربلاش هم مي رم!


زديم زير خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسي برويد!» داش ولي قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.
 


 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 27


 


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + خاطرات دفاع مقدس...درست به باباي خدابيامرزت رفتي!

پنجشنبه 19/11/1385 ::  ساعت 10:53 عصر

به نام خدا


تا به حال غصه دار و غمگين نديده بودمش. هميشه دندان هاي صدفي سفيد فاصله دارش از پس لبان خندانش ديده مي شد. قرص روحيه بود! نه در تنگناها و بزبياري ها کم مي آورد و نه زير آتش شديد و ديوانه وار دشمن. يک تنه مي زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پيشش احساس خطر مي کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان ديگر بود. تره به تخمش مي رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهيد، با قاسم بود:


- سلام ابراهيم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستي ببينم تو چند تا داداش داري؟


- سه تا، چه طور مگه؟



- هيچي! از امروز دو تا داري. چون داداش بزرگت ديروز شهيد شد!


- يا امام حسين!


به همين راحتي! تازه کلي هم شوخي و خنده به تنگ خبر مي بست و با شنونده کاري مي کرد که اصل ماجرا يادش برود هر چي بهش مي گفتم که: «آخر مرد مؤمن اين چطور خبر دادن است؟ نمي گويي يک هو طرف سکته مي کند يا حالش بد مي شود؟» مي گفت: «دمت گرم. از کي تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»


- منظورم اينه که يک مقدمه چيني، چيزي...


- يعني توقع داري يک ساعت لفتش بدم؟ که چي؟ برادر عزيزتر از جان! يعني به طرف بگويم شما در جبهه برادر داريد؟ تا طرف بگويد چطور؟ بگويم: هيچي دل نگران نشو. راستش يک ترکش به انگشت کوچکه پاي چپش خورده و کمي اوخ شده و کلي رطب و يابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تيليت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان اين طرز کار من نيست. صلاح مملکت خويش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.»


نرود ميخ آهنين در سنگ! هيچ طور نمي شد بهش حالي کرد که... بگذريم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسي سراغ قاسم بروم و قضيه را بهش بگويم. اول خواستم گردن ديگران بيندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – يعني من – فرمانده اي وظيفه من است که اين خبر را به قاسم بدهم.


قاسم را کنار شير آب منبع پيدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهايش چنگ مي زد. نشستم کنارش. سلام عليکي و حال و احوالي و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقيق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بي طمع نيست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.


- بابا تو ديگه کي هستي؟ از حرف نزده خبر داري. من که فکر مي کنم تو علم غيب داري و حتي مي داني اسم گربه همسايه چيه؟


رفتيم و رخت ها را روي طناب ميان دو چادر پهن کرديم. بعد رفتيم طرف رودخانه که نزديک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضيه را بگو، من ايکي ثانيه مي روم و خبرش را مي رسانم. مطمئن باش نمي گذارم يک قطره اشک از چشمان نازنين طرف بچکه!»


- اگر بهت بگويم، چه جوري خبر مي دهي؟


- حالا چي هست؟


- فرض کن خبر شهادت پدر يکي از بچه ها باشد.


- بارک الله. خيلي خوبه! تا حالا همچين خبري نداده ام. خب الان مي گويم. اول مي روم پسرش را صدا مي زنم. بعد خيلي صميمانه مي گويم: ماشاءالله به اين هيکل به اين درشتي! درست به باباي خدابيامرزت رفتي!... نه. اينطوري نه.


آهان فهميدم. بهش مي گويم ببخشيد شما تو همسايه تان کسي داريد که باباش شهيد شده باشد؟ اگر گفت نه مي گويم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شديد چون بابات شهيد شده!... يا نه. مي گويم شما فرزند فلان شهيد نيستيد؟ نه اين هم خوب نيست. گفتي بايد آرام آرام خبر بدم. بهش مي گويم، هيچي نترس ها. يک ترکش ريز ده کيلويي خورد به گردن بابات و چهار پنج کيلويي از گردن به بالاش را برد ... يا نه ....


ديگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.


- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیيع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.




کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 103


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + دفاع مقدس

پنجشنبه 19/11/1385 ::  ساعت 10:51 عصر

دسته ما معروف شده بود به دسته پيچ و مهره اي ها ! تنها آدم سالم و اوراقي نشده ، من بودم که تازه کار بودم و بار دوم بود که به جبهه آمده بودم. ديگران يک جاي سالم در بدن نداشتند . يکي دست نداشت ، آن يکي پايش مصنوعي بود و سومي نصف روده هايش رفته بود و چهارمي با يک کليه و نصف کبد به زندگاني ادامه مي داد و ...


   يک بار به شوخي نشستيم و داشته هايمان (جز من) را روي هم گذاشتيم و دو تا آدم سالم و حسابي و کامل از ميانمان بيرون آمد! دست، پا، کبد، چشم، دهان و دندان مجروح و درب و داغون کم نداشتيم. خلاصه کلام، جنسمان جور بود.


 



   يکي از بچه ها که هر وقت دست و پايش را تکان مي داد،  انگار لوله هايش زنگ زده و ريزش داشته باشد، اعضا و جوارحش صدا مي کرد، با نصفه زباني که برايش مانده بود گفت:« غصه نخوريد ، اين دفعه که رفتيم عمليات از تو کشته هاي دشمن يک دو جين لوازم يدکي مانند چشم و گوش و کبد و کليه مي آوريم ، يا دو سه تا عراقي چاق و چله پيدا مي کنيم و مي آوريم عقب و برادرانه بين خودمان تقسيم مي کنيم تا هر کس کم و کسري داشت ، بردارد. علي ، تو به دو سه متر روده ات مي رسي. اصغر ، تو سه بند انگشت دست راستت جور مي شود. ابراهيم ، تو کليه دار مي شوي و احمد جان ؛ واسه تو هم يک مغز صفر کيلومتر کنار مي گذاريم. شايد به کارت آمد! » همه خنديدند جز من . آخر «احمد» من بودم


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + دقايقي با شهيد اسدي نجوا ميکنيم....

سه‏شنبه 17/11/1385 ::  ساعت 6:11 عصر

 



سلام...


شهيد محسن اسدي !دوستدار امام عصر عج سلام!


گرچه حتي به يادتان هم نبودم و يادم کرديد ...


دلم با شهداست و عملم


ميخواهم با شهدا باشم مثل شما ها!


شهيد اسدي!ميدانم شهادتتان براي خانواده تان چيز عجيبي نبود!


شمارا به جان زهرا *س* کمکم کنيد ...


رويم سياه است و آه در بساط ايمان ندارم!


بايد بار دنيا را بربنديم و به ديار حق بشتابيم اما غفلت و سرگرداني مان زياد است ...


خداوندا مارا به حال خود وامگذار....


اللهم اجعلني من انصاره ي و اعوانه...


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + اما...

دوشنبه 16/11/1385 ::  ساعت 4:17 عصر

به نام خالق خوبيها


 


سياره زمين همچنان در حدقه ي کهکشاني خويش برمدار عشق طواف مي کند.



در دفاع از اسلام ستارگان کهکشان ابوالفضل العباس مي روند تا حجاب ظلمت شب را همجون نجم ثاقب بدرند و در پهنه پر جلال


کهکشان راه شيري جلوه کنند.مبا داروز مرگي و مکر شب و روز مارا بفريبد و از اين معنا غافل شويم!



 اي کاش مانند آنان باشيم آنان که رفتند تا ما باشيم آنان که در حال دوستان و مخصوصا


 جوانان و نوجواناني همچون من هستند!دوستشان داريم زيرا آنان دوستان خداوند ماندگار اند!آنان محبان اهل بيت اند!


 


 


 


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + السلام عليک يا ابا عبدالله...

شنبه 14/11/1385 ::  ساعت 4:56 عصر


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + ...

شنبه 23/10/1385 ::  ساعت 10:30 صبح

 


اللّهُمَّ عَجِّل لِوَليِّکَ الفَرَج



¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

!   + حال و هواي عجيب و مخوف مراسم دفن جسد صدام

پنجشنبه 21/10/1385 ::  ساعت 10:24 صبح

حال و هواى عجيب و مخوف مراسم دفن جسد صدام


و تبديل شدن چهره صدام به خوکي با بوي تعفن بسيار شديد:


يک خبرنگار عراقى که درمراسم دفن جسد صدام رئيس جمهور معدوم عراق حضور داشت، حال و هواى عجيب و مخوف اين مراسم را تشريح کرد.


به گزارش سرويس رسانه آريا به نقل از سايت اينترنتى صوت العراق، صدام در کنار پسرانش عدى و قصى در روستاى العوجه در تکريت در شمال بغداد به خاک سپرده شد.


به گفته اين خبرنگار عراقى، جسد صدام به محض انتقال به گورستان پسرهايش عدى و قصى، توسط برى از اهالى روستاى العوجه و برخى از افسران اطلاعاتى ارتش آمريکا در داخل گور نهاده شد.


وى افزود نزديکان صدام مى خواستند که قبل از گذاشته شدن جسد در گور، جسد اورا ببينند تا مطمئن شوند که آيا جسد متعلق به خود صدام است.


وى افزود يکى از نزديکان صدام کفن را از روى چهره او به کنار زد تا مطمئن شود که جسد متعلق به خود صدام است يا نه، و با کنار رفتن پارچه کفن از روى صورت او همه حاضران دچارخوف و ترس شدند چرا که صورت صدام مانند چهره يک حيوان وحشى چون خوک صحرايى بود.


وى گفت به چشم خود ديدم که چهره صدام شبيه خوک صحرايى شده بود ( قابل ذکر است که اين حيوان وحشى درروستاى العوجه زياد است واهالى اين روستا ازاين حيوان وحشت دارند.


به گفته اين خبرنگار عراقى، شخصى که کفن را کنار زده بود، از شدت وحشت و خوف گوشه کفن را به کنارى پرت کرد و با صدايى مملو از وحشت گفت او را دفن کنيد... او را دفن کنيد... و آنجا بود که همه حاضران متوجه شدند که وى چهره اى عجيب يا ترسناک از صدام ديده است براى همين خواستند که صدام هرچه سريعتر دفن شود تا اينکه چشم ساير حاضران به چهره مخوف صدام نيافتد.


به گزارش اين خبرنگار عراقى که براى نيروهاى ائتلافى کار مى کند، بعداز دفن صدام،


بوى بدى از داخل گور متصاعد شد و طولى نکشيد که اين بوى بد همه محوطه را فرا گرفت و به دنبال آن برخى از حاضران شروع به ريختن خاک بر روى جسد کردند تا بوى بد به مناطق ديگرسرايت نکند.


به گفته اين خبرنگار، ‌بعد ازاينکه تمام قبر را با خاک پوشاندند، بوى بد کمترى از قبرصدام متصاعد مى شد ولى اين بوى بد کاملا از بين نرفته بود و به همين دليل نزديکان او بازهم مقدار ديگرى خاک بر روى قبر صدام ريختند به طورى که سطح قبرصدام به اندازه نيم متر از قبرهاى ديگر بالاترآمد و قبر او به طبقه اى از گل تبديل شد سپس اطراف قبر را با سنگهاى مرمرپهن پوشاندند تا حتى الامکان از تصاعد بوى بد به خارج از قبر جلوگيرى شود.


اين خبرنگار درادامه افزود بعد از پايان دفن صدام و گذاشتن چند سنگ مرمر در اطراف قبراو به سرعت عود و اسفند در محل دود شد و آياتى از قران کريم پخش شد.


اين خبرنگار در پايان صحبتهاى خود گفت وى يک ساعت بعد از پايان مراسم تدفين گورستان صدام را ترک کرد ولى بوى بد وتعفن همچنان در منطقه پخش بود البته نه به شدت زمان دفن صدام.


 


 


¤نويسنده: ف گودرزي

?  نوشته هاي ديگران

   1   2   3      >

!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ